مقصود از خود سازي اين نيست كه يا همچون مرتاضان و راهبان و عابدان مذهبي مجرد از ديگران مجرد از زمان و مجرد از همه ي رابطه هائيكه ميان خود و جامعه هم هست و هم بايد باشد خويش را بر اساس ارزشهاي خيالي ذهني مورثي فرقه اي يا قومي و يا ايده آل هلي ويژه اي كه در اخلاق روحاني و صوفيانه هست بارآوريم و يا همچون ماركسيستها خود سازي را تنها وسيله اي براي آمادگي شركتمان در يك حركت سياسي تلقي كنيم . بلكه در عين حال خود سازي عبارت است از : خويش را انقلابي بار آوردن به عنوان يك اصل و يك اصالت و يك هدف يعني" به جوهر وجودي خود تكامل بخشيدن" كه لازمه ي آن شركت در سرنوشت مردمي است و انسانيت و تكامل وجودي ما آنرا ايجاب مي كند .
لازمه ي خود سازي لازمه اش پرداختن به اين اصول است :
1. انسان در مسير تاريخي و در تغيير نظام اجتماعي خويش نقش دارد .
2.انسان نمي تواند در يك انقلاب اجتماعي صادقانه مطمئن و تا نهايت زاه وفادار و راستين بماند مگر اينكه پيش از آن و هماهنگ با آن خود را انقلابي ساخته باشد و بسازد
3.انسان هم به معني فرد و هم به معني گروه هميشه و مطلقا زاييده و پرورده ي محيط نيست .
نظر من از خود سازي الگو گرفتن از ساير مكاتب الهي و بشري و يا الگو گرفتن از فرد و ملت نيز نيست من نمي خواهم پايه ي مكتب شناسي خود را بر روي شالوده ي كسي يا چيزي بنا كنم ونمي خواهم تا به مصلحت كسي يا حزبي نيز انقلابي شوم .
"لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين "
"انسان را در استعداد و امكانات تكامل در عاليترين درجات اندازه گيري علمي خلق كرديم سپس او را به پست ترين درجات پست باز گردانيديم "
انسان بالقوه يم پديده ي مافوق است اما بالفعل يك پديده ي مادي و خاكيست .
مي خواهم یاد بگیرم چگونه از خاك به خدا برسم .